حكيم ابوالقاسم فردوسى

172

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گردد . بايد كه سر خويش از تن جدا سازيم و تن و تيغ و دستمان را در خون فرو كنيم . ليك چون لهّاك و فرشيدورد به ياد اندرز پيران افتادند ، به آن راهى كه بيهوده گفته بودند ، نرفتند . آن هنگام كه پيران آهنگ نبرد با گودرز را كرد ، به فرشيدورد پهلوان گفت : اگر من در اين آوردگاه كشته شوم ، شمايان در پيش سپاه نمانيد . زيرا چون من در اين دشت كين نباشم ، زمين بر نامداران تنگ خواهد شد . ديگر خردمندى از نژاد ويسه بر جاى نماند . اگر ما را بر اين كينه‌گاه بكشند و سرهاى ما را به سوى ايران ببرند ، سپاهيان ما از گودرز زينهار خواهند خواست . ليك شمايان ، خويشتن را خوار مداريد و به سوى بيابان برويد تا شايد از بدِ دشمنان ، جان بدر بريد . آنگاه همگى سپاهيان با ديدگانى پر خون و دلى گدازنده به لشگرگاه خويش رفتند . همهء سپاهيان دانستند كه ديگر آن سپاه گرامى توران بدون سالار شد . پس همگى زار و گريان گشتند و گويى بر آتش تيز ، بريان شدند . آنگاه با دلى پر از آزار و درد به نزد لهّاك و فرشيدورد رفتند و گفتند : اكنون كه پشت سپاه توران از دست برفت ، ما در اين رزمگاه چه كنيم ؟ چه كسى از ما ديگر دل كمر بستن و كلاهخود بر سر نهادن را دارد ؟ لهّاك و فرشيدورد كه چنين شنيدند ، گفتند : چه كسى از خواستهء يزدان دورى گزيده است ؟ سرنوشت پيران چنين بود كه به زارى در اين كينه‌گاه با شمشير كشته گردد و گور و نساجامه نيابد و دشمنش او را با تنى زخمى و زرهى خونين به هرجا بِكشد . اكنون هر آنچه كه مىبايست پيش آيد ، بشد . پيران درگذشت و همهء رنج و كردار او باد شد . تا هنگامى كه زنده بود ، ستون سپاه بود و دلش به مِهر سپاه بسته بود . سپاه را در برابر دشمن ، نگاهدار بود و در اين راه از دادن سر نامدارش هم دريغ نداشت . اينك ديگر نيك و بد او به آن گيتى افتاد . ليك ايزد ، او را نيكوكار ساخت ، زيرا در هنگامى كه مىخواست به نبرد رَود ، انديشه‌اى كرد و با گودرز پيمان بست گفت كه : اگر من در اين كينه‌گاه كشته شوم ، تو ديگر از سپاهيان من كينه نجو و راهى به ايشان بده تا به توران بروند و بر ايشان نخيز مساز و گزند نرسان . اينك ايرانيان از پيمان خود نگردند و در اين باره هيچ بيم زيانى نيست . ولى همگى